جهان، کتابی است گشوده در برابر آدمی؛ کتابی که هر بامداد ورقی تازه از آن برمیآید و هر شام، سطری از آن به دفتر تاریخ میپیوندد. بسیارند آنان که بر این کتاب چشم میدوزند، اما اندکند آنان که در معنای سطرهایش درنگ میکنند. چه بسیار واقعهای که دیده میشود و فهمیده نمیشود، و چه بسیار سخنی که شنیده میشود و مجال اندیشیدن درباره آن دست نمیدهد. روزگار ما، روزگار کمیِ خبر نیست؛ سیلاب خبر است و قحط تأمل. آوازها بسیار است و فرصت شنیدن اندک؛ تصویرها فراوان است و مجال نگریستن کوتاه. در چنین هنگامهای، «جهانبان» میخواهد اندکی درنگ کند؛ نه از حرکت جهان بازماند، بلکه در میان این شتاب، مجالی برای دیدن و اندیشیدن فراهم آورد.
جهانبان از این باور سر برمیآورد که آدمی تنها با دانستن آنچه روی داده است، جهان را نمیشناسد. خبر، اگرچه ضروری است، آغاز شناخت است و نه پایان آن. باید از پس هر «چه شد؟»، پرسید «چرا شد؟»؛ و پس از هر «چرا»، اندیشید که «اکنون چه باید کرد؟» زیرا واقعه بیریشه نیست و آینده بیمقدمه نمیآید. آنچه امروز در خیابانی دوردست، در تالاری خاموش، در میدان جنگی یا در خانهای کوچک رخ میدهد، چهبسا فردا سرنوشت مردمانی را در هزاران فرسنگ آنسوتر دگرگون سازد. جهان به رشتههایی نادیدنی به هم پیوسته است و فهم آن، جز با صبر، پرسش و اندیشه میسر نیست.
از همین رو، جهانبان نمیخواهد تنها دفتر ثبت وقایع باشد. آرزوی ما آن است که اینجا مجلس اندیشه و میدان گفتوگو باشد؛ جایی که خبر در کنار تحلیل بنشیند، سیاست با اخلاق روبهرو شود، تاریخ به یاری فهم امروز آید، فلسفه از حجره کتابها بیرون آید و با زندگی سخن بگوید، و فرهنگ و هنر نه زینت حاشیه، که بخشی از متن زندگی آدمی دانسته شوند. اینجا قرار نیست همه یک سخن بگویند و به یک راه بنگرند؛ که اگر همه آینه یکدیگر باشند، اندیشه از حرکت بازمیماند. اختلاف رأی، اگر با خرد و حرمت همراه باشد، دشمن حقیقت نیست؛ چهبسا یکی از راههای رسیدن به آن باشد.
ما نمیخواهیم برای خواننده بیندیشیم؛ میخواهیم با او بیندیشیم. نمیخواهیم پاسخهای آماده در برابرش بگذاریم و درِ پرسش را ببندیم؛ میخواهیم پنجرهای بگشاییم تا شاید آنچه را دیروز از یک سو دیده بود، امروز از سوی دیگر نیز ببیند. آدمی تا زمانی که میپرسد، زنده است؛ و جامعه تا هنگامی که مجال پرسیدن دارد، هنوز امید اصلاح در آن باقی است. آنجا که پرسش جرم شود، جهل جامه حقیقت میپوشد؛ و آنجا که اندیشه از بیم خاموش گردد، میدان برای هیاهو فراخ میشود.
جهانبان، با این همه، نمیخواهد خانه اندیشهای سرد و بیروح باشد. خرد اگر از انسان جدا شود، به حسابگری بدل میگردد و دانایی اگر به نیکی راه نبرد، چهبسا ابزار تباهی شود. از این رو، در کنار اندیشیدن، از نیکی، مهربانی، دوستی و شادی نیز سخن خواهیم گفت؛ نه چون واژههایی آراسته برای زینت صفحه، بلکه چون نیروهایی که جهان انسانی بیآنها دوام نمیآورد. اگر دانش ما را تواناتر سازد اما مهربانتر نکند، چیزی در این راه ناقص مانده است؛ و اگر تمدن شهرهای ما را آباد کند اما دلهای ما را ویران بگذارد، هنوز راه درازی تا مدنیت در پیش داریم.
روزگار ما بیش از آنکه از نبود سخن رنج ببرد، از فراوانی خشم رنج میبرد. جهان پر شده است از دیوارهایی که انسان میان خود و دیگری برپا کرده است: دیوار قوم و زبان، مرز و مذهب، ثروت و فقر، شرق و غرب، مهاجر و میزبان، پیروز و شکستخورده. سیاست گاه این دیوارها را بلندتر میکند و ترس، آجر بر آجر آن مینهد. اما پیش از همه این نامها، انسانی ایستاده است در برابر انسانی دیگر؛ هر دو با آرزوی زیستن، با بیم از فقدان، با خاطرهای از گذشته و امیدی برای فردا. شاید اگر این حقیقت ساده را بیشتر به یاد آوریم، جهان اندکی جای قابلتحملتری شود.
از جنگ خواهیم نوشت، زیرا جنگ حقیقت تلخ زمانه ماست؛ اما صلح را از یاد نخواهیم برد. از ظلم خواهیم گفت، اما نیکی را کوچک نخواهیم شمرد. از شکستها خواهیم نوشت، اما پیروزیهای خاموش انسان را نیز خواهیم دید. جهان فقط میدان نبرد فرمانروایان و لشکریان نیست؛ جهان همان جایی است که مادری کودکش را به مکتب میفرستد، آموزگاری چراغ دانشی در ذهن شاگردی میافروزد، پزشکی بر بالین بیماری میایستد، هنرمندی زیبایی میآفریند، مهاجری از هیچ زندگی را دوباره بنا میکند و انسانی بیآنکه نامش در جایی ثبت شود، دست انسانی دیگر را میگیرد. اگر اینها را نبینیم، هرقدر از جهان بدانیم، هنوز نیمی از آن را ندیدهایم.
و شادی را نیز نباید خُرد انگاشت. مردمان تنها برای نان زنده نیستند؛ برای آواز، شعر، عشق، دوستی، زیبایی، سفر، خنده و امید نیز زندگی میکنند. چه سود اگر جهانی بسازیم که در آن همه ابزار زیستن فراهم باشد، اما شوق زندگی از میان رفته باشد؟ هنر از همین رو تفنن نیست؛ ادبیات تجمل نیست؛ موسیقی حاشیه نیست؛ و دوستی امری کوچک در زندگی انسان نیست. اینها پناهگاههاییاند که بشر در طول قرنها در برابر خشونت و تنهایی ساخته است. جهانبان میخواهد از این سوی زندگی نیز بگوید؛ از آنچه آدمی را نه فقط زنده، که شایسته زیستن نگاه میدارد.
افغانستان در این راه برای ما جایگاهی ویژه دارد؛ سرزمینی که بسیار دربارهاش گفتهاند و چه بسیار که صدای مردمانش در میان گفتههای دیگران گم شده است. اما افغانستان برای ما تنها قصه جنگ و سیاست نیست. افغانستان، سرزمین شعر و روایت و خاطره نیز هست؛ سرزمین شهری که ویران میشود و دوباره برمیخیزد، نسلی که میرود و نسلی که میماند، مادری که امیدش را نگاه میدارد، جوانی که در غربت آیندهای تازه میسازد، و فرهنگی که با همه زخمهای تاریخ هنوز نفس میکشد. از افغانستان خواهیم نوشت، اما در افغانستان محصور نخواهیم ماند؛ چه نام ما جهانبان است و افق نگاه ما، جهان.
از کابل تا هرات و بلخ، از تهران تا دهلی و استانبول، از قاهره تا پاریس و نیویورک، هرجا انسان با قدرت، آزادی، عدالت، عشق، ترس، مهاجرت، جنگ، هنر و امید روبهروست، پرسشی برای اندیشیدن وجود دارد. مرزها دولتها را از یکدیگر جدا میکنند، اما بسیاری از پرسشهای بزرگ آدمیان مرز نمیشناسند. عدالت چیست؟ آزادی تا کجا میرود؟ قدرت چگونه آدمی را دگرگون میکند؟ چرا انسان با وجود تجربه هزاران سال جنگ، باز به جنگ بازمیگردد؟ چگونه میتوان با کسی که مانند ما نمیاندیشد، در یک جامعه زیست؟ و در پایان همه این پرسشها، شاید کهنترین پرسش همچنان بر جای خویش است: زندگی نیکو چیست و چگونه باید زیست؟
جهانبان پاسخی نهایی برای این پرسشها ندارد و دعوی آن نیز نمیکند. حقیقت بزرگتر از آن است که در مشت یک فرد، یک حزب، یک قوم یا یک نسل جای گیرد. ما نیز ممکن است خطا کنیم؛ سخنی که امروز استوار میپنداریم، فردا محتاج بازنگری باشد. اما میان خطاکردن و بر خطا اصرارکردن فاصله بسیار است. آنچه میتوان وعده داد نه بیخطایی، بلکه وفاداری به جستوجوست؛ اینکه تا آنجا که توان داریم، حقیقت را بر مصلحت مقدم بداریم، دلیل را بر هیاهو، پرسش را بر تعصب و انسان را بر شعار.
جهانبان همچنین میخواهد به «خیابان» بازگردد؛ آنجا که زندگی بیواسطه جریان دارد. تاریخ تنها در کاخها و وزارتخانهها ساخته نمیشود. گاهی سرنوشت یک عصر را باید در چهره کارگری خسته، سخن رانندهای در نیمهشب، دفتر دانشجویی مهاجر، دکان پیرمردی در بازار یا سکوت زنی در ایستگاه قطار جست. اگر تنها صدای صاحبان قدرت را بشنویم، جهان را از بلندای برج دیدهایم؛ حال آنکه برای شناخت یک شهر باید گاه در کوچههایش قدم زد. جهانبان میخواهد هم به برج بنگرد و هم به کوچه؛ هم سخن فرمانروا را بشنود و هم روایت رهگذر را.
ما به جهانی بیعیب وعده نمیدهیم. چنین جهانی هرگز وجود نداشته است. از تاریکی نیز چشم نخواهیم پوشید؛ زیرا امیدی که حقیقت رنج را انکار کند، امید نیست، خیال است. اما نخواهیم پذیرفت که تاریکی تمام حقیقت باشد. تاریخ بشر، در کنار جنگ و خون و ویرانی، تاریخ برخاستن نیز هست. شهرها از خاکستر برخاستهاند، مردمان از تبعید خانه ساختهاند، اندیشهها از زندان عبور کردهاند و کتابها از آتش جان به در بردهاند. هر نسلی گمان کرده است که دشواریهای روزگارش پایان راه است؛ و باز نسلی دیگر آمده، عاشق شده، ساخته، نوشته، کاشته و زندگی را از نو آغاز کرده است.
این شاید حماسه بزرگ انسان باشد: اینکه با همه آنچه بر او گذشته است، هنوز دست از ساختن برنداشته است.
جهانبان میخواهد در جانب همین ساختن بایستد.
نه در جانب یک حزب و نه در سایه یک قدرت؛ در جانب اندیشه در برابر جهل، گفتوگو در برابر تعصب، دوستی در برابر دشمنی، مهربانی در برابر تحقیر و امید در برابر تسلیم. نقد خواهیم کرد، زیرا بدون نقد اصلاح دشوار است؛ اما آرمان ما ویرانکردن برای تماشای ویرانی نیست. پرسش میکنیم تا بفهمیم؛ میفهمیم تا شاید بتوان چیزی را بهتر ساخت.
این صفحهای که امروز گشوده میشود، شاید در برابر پهنای جهان کوچک باشد. اما هیچ اندیشهای از آغاز بزرگ نبوده است. رود از قطره آغاز میشود، کتاب از نخستین واژه و راه از نخستین گام. ارزش آغازها نه در بزرگی آنها، که در جهتی است که برمیگزینند.
پس جهانبان را نه پایان یک سخن، که آغاز یک گفتوگو بدانیم؛ گفتوگویی میان گذشته و آینده، میان شرق و غرب، میان خبر و اندیشه، میان نویسنده و خواننده و، بیش از همه، میان انسان و وجدان خویش.
در این راه، از حقیقت تلخ نمیگریزیم، اما زیبایی را نیز فراموش نمیکنیم؛ از رنج خواهیم گفت، اما شادی را حقیر نخواهیم شمرد؛ با قدرت سخن خواهیم گفت، اما چشم از انسان برنخواهیم داشت؛ اختلاف خواهیم داشت، اما حرمت دوستی را نگاه خواهیم داشت.
باشد که این خانه، هرچند کوچک، جایی شود برای اندیشیدن بیهراس، پرسیدن بیتعصب، سخنگفتن با حرمت و دیدن جهان با چشمی بازتر.
و اگر از همه آنچه گفتیم تنها یک آرزو بر جای بماند، همین بس:
جهان را چنانکه هست ببینیم، اما از اندیشیدن به آنچه میتواند باشد دست نکشیم.
